دست هایم پینه ی بی ثمری و پاهایم غبار بیهودگی بسته،

دل از سازگاری ها برشته،جان از سکوت مرده و فریادی که در گلویم خفته و قلب در حسرتِ بودن...

داغیِ زخم دلم به نسیمی محتاج و درخت ستبر آرزو به ثمر دل بسته...

گوش هایم پر از زجه ی باران دلی غمگین است و مشامم پر ز بوی خون و خاک...

و دل پر ز مهر آنکه هست را هست کرد

او که امید دلم را روشنی می بخشد و طنین لطف خود بر پیکرم افکنده

و هماره یاریش را بی دریغ ،میفشاند بر وجودم بی دلیل...

من عطش دارم بسی دیوانه وار و پی آبی زلال میگردم تا بشویم گرد دل را بی امان...

او که خفته در پی آزادی بی گمان سیراب تر از دریا شده

و دلم میسوزد در این سوز تهی بودن خویش...

و خوشا بر تو که رفتی و بدا بر من در این فصل زمستان

که هر آه و نفس شلاق قلبم می شود...

که هر آه و نفس به سانِ سختیِ دردِ دلیست که برای اولین بار خبر از رفتنت میشنود...

من که ماندم دوست دارم ماندنی باشم...

دعایم کن که من زیباترین باشم...